تبليغاتX
باران






















باران

به نام خداوند شهیدان      به نام خداوند گل سرخ

گل سرخی که نشانه ی خون شهید است.خونی که بر زمین می ریزد اما زندگی می بخشد.

شما با شنیدن گل سرخ به یاد چه می افتید؟من به یاد نوزادان کوچکی می افتم که در آغوش مادرشان به آرامی خوابیده اند اما یکی از این نوزادان با بقیه فرق دارد او در آغوش مادرش نیست.او در آسمان هاست و خط قرمزی مانند گردنبند روی گردنش کشیده شده است.او علی اصغر است.او شهید کربلاست.آخرین یار امام حسین اگر چه نمی توانست حرف بزند اما با شهادت مظلومانه اش مظلومیت امام حسین را فریاد زد . خوب گوش کنید هنوز هم صدایش می آید من که می شنوم می گوید:(من تشنه ام صدای فریادم را بشنوید بر روی دست های امام حسین هستم دست هایم را ببینید که از تشنگی می لرزد.)امام حسین می گوید ای گروه یزید اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید و این کودک بی گناه را سیراب کنید اما جواب تشنگی ام را کسی نمی دهد به جز حرمله آن هم با تیری تیز که با شتاب به سوی گلوی کوچکم می آید.خدایا من را قبول کن.امام حسین فرزندش را نگاه کرد .دستش را به زیر گلوی علی اصغر برد و خون او را به هوا فرستاد.می گویند خون گلوی علی اصغر هیچ گاه به زمین برنگشت.آری گل سرخ مرا به یاد او می اندازد .او که دریای مظلومیت است

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:43 توسط مهتا| |

طناب

این داستان درباره ی یک کوهنورده که میخواست از بلندترین کوه ها بالا بره ولی از اون جا که میخواست افتخار این کار فقط مال اون باشه تصمیم گرفت که تنها بالا بره.شب بلندی های کوه ها را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید و همان طور که از کوه بالا میرفت چندقدم مانده بود به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.در حال سقوط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت.در حین سقوط تمام لحظه های خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش در میان آسمان و زمین معلق بود.و فقط طناب او را نگه داشته بود.در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز اینکه فریاد بکشد : (خدایا کمکم کن).ناگهان صدایی پرطنین در آسمان شنیده شد: (از من چه میخواهی؟) مرد گفت:ای خدا نجاتم بده.آن صدا گفت:واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟.مرد گفت:البته که باور دارم.صدا گفت:اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته شده را باز کن....یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخزده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:35 توسط مهتا| |

                                                               درسی از پروانه

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.سپس فعالیت پروانه متوقف شده و به نظر رسید که تمام تلاش خود را انجام داده و نمیتواند ادامه دهد.آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز و گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.هیچ اتفاقی نیفتاد.در واقع پروانه بقیه ی عمرش را به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چیزی که آن شخص با تمامی مهربانی اش نمیدانست این بود که محدودیت پیله  و تلاش لازم برای برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند .گاهی تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم.اگر خدا اجازه میداد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم و به اندازه ی کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من از خدا قدرت خواستم و خدا مشکلاتی را در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.من از خدا دانایی خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم.من از خدا سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.من از خدا جرئت خواستم و خدا به موانعی را سر راهم قرار دادتا بر آنها غلبه کنم.من عشق خواستم و خدا افرادی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.من محبت خواستم و خدا به من فرصت هایی برای محبت داد.

بدون ترس زندگی کن و با همه ی مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر همه ی آنها چیره شوی.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 19:15 توسط مهتا| |

این هم چند تا نوشته ی خوب:

۱-آدما مثل کتاب می مونن.از روی بعضی ها باید مشق نوشت.از روی بعضی ها باید جریمه نوشت.بعضی ها رو باید چند بار خوند تا معنیشونو فهمید.بعضی ها رو هم باید نخونده دور انداخت.

۲-میدونی که چرا آدم بزرگ میشه بهش یاد میدن با خودکار بنویسه:برای اینکه یاد بگیره هر اشتباهی رو نمیشه پاک کرد.

۳-زیبا ترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است نه در کنار هم بودن

۴-باد می وزد.میتونی در مقابلش هم دیوار بسازی هم آسیاب بادی.انتخاب با توست

۵-بیایید چراغ جدایی ها را خاموش کنیم.چون که فانوس با هم بودن زیباست.

۶-ناپایدار ترین کلمه(خشم)است آن را فرو ببر.بانشاط ترین کلمه(کار)است به آن بپرداز.بازدارنده ترین کلمه(استرس)است با آن مقابله کن.

۷-دنیا آنقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست.پس به جای اینکه جای دیگران باشید تلاش کنید تا جای واقعی خود را بیابید.

۸-زندگی معلم سخت گیری است که اول امتحان می گیرد بعد درس میدهد.

۹-زندگی مثل بازی شطرنج است.اگه بازی نکنی میگن بلد نیستی و اگه بد بازی کنی می بازی اما اگه خوب بازی کنی همه میخوان شکستت بدن.

۱۰-در ساحل قلب ها این جای پای مهربانان است که می ماند وگرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند.

۱۱-زندگی مثل یک پل قدیمی میمونه به این فکر نکن که اگه ازش تنها بگذری دیر تر خراب می شه به این فکر کن که اگه افتدی یکی باشه که دستت رو بگیره

۱۲-روزی اهلی دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند.در روز موعود همه برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسربچه بود که با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

۱۳- شاید نشه به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ولی میشه هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 22:13 توسط مهتا| |

عاشورای حسینی برهمه ی مسلمانان تسلیت باد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:30 توسط مهتا| |

              عید غدیر بر همه مبارک باد

                  

                        

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 19:26 توسط مهتا| |

                                            بسم الله الرحمن الرحیم

مردی خواب عجیبی دید.او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کار های آنها نگاه میکند.هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک هایی از زمین می رسند باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد جواب داد:اینجا بخش دریافت است.ما دعاها و تقاضا های مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم.

مرد کمی جلو تر رفت.باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را در داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد از آنها پرسید شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را توسط فرشتگان برای بندگان زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت.و یک فرشته را دید که بیکار نشسته...

مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما اینجا چه کار می کنید و چرا بیکار نشسته اید؟فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده ی بسیار کمی این کار را می کنند.

مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟فرشته پاسخ داد :بسیار ساده است.فقط کافی است بگویند:         خدایا متشکریم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:11 توسط مهتا| |

عید سعید فطر بر همه ی مسلمون های دنیا مبارک
نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 22:20 توسط مهتا| |

                                               یک ایمیل از طرف خدا

                                           بسم الله الرحمن الرحيم    

امروز صبح که از خواب بيدار شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه.نظرمو بپرسی یا واسه اتفاق خوبی که دیروز واست افتاد ازم تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی مشغول پیدا کردن لباس خوبی که می خوای بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آنطرف میدویدی تا حاضر بشی فکر کردم چند دقیقه ای وقت داری که وایسی و به من بگی سلام اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر وایسی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز این که روی صندلی بشینی.بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم که میخوای با من صحبت بکنی اما به طرف تلفن دویدی و به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر بشی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم .

با وجود اون همه کار مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی که بامن صحبت کنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت رو نگاه می کنی شاید چون خجالت می کشیدی تا با من صحبت کنی سرت رو به سمت من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید خیلی کارها را برای انجام دادن داری.باز هم انتظارت رو کشیدم

موقع خواب هم که خسته بودی.بعد از این که به خانوادت شب بخیر گفتی خیلی زود خوابیدی.

اشکالی ندارد.

احتمالا متوجه نشدی که من همیشه کنارتم و برای کمک کردن بهت آمادم.من صبورم.بیشتر از این که فکرش رو بکنی.حتی میخوام به تو و دیگران صبور بودن رو یاد بدم.

من انقدر دوستت دارم که هر روز منتظرتم.منتظر دعا یا یه گوشه ای از قلبت که بخواد از من تشکر کنه.خیلی سخته که یک مکالمه ی یک طرفه داشته باشی.من باز هم منتظرت هستم.

دوست و دوست دار تو خدا

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 18:35 توسط مهتا| |

آدم ها مثل کتاب می مونن:

از روی بعضی ها باید مشق نوشت .

از روی بعضی ها باید جریمه نوشت.

بعضی ها رو باید چند بار خوند تا معنیشونو فهمید.

و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت.

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:41 توسط مهتا| |